قرآن را بست و رفت پیش او:
- بده ببینم چی نوشته...
- بفرمایید! ... حالا چرا اینقدر قرآن میخونی؟
- خب آدم هم بالاخره کاتالوگ داره!

( از وبلاگ دوست عزیزم آقا محمد مبینی )
1. نگاهم را پایین انداختم.از دیدم بیرون نرفت. سرم را بالا کردم. انگار با لباس مجلس شبانه آمده بود خیابان. زنه را میگویم.. مانتویی آویزان و شل داشت که لبه های بریده بریده اش خوب جلب توجه می کرد. خیابان های اصلی اهواز از این تیپ های آنچنانی پر شده است. راستی که جوان مجرد، "عذب" (در عذاب) است!
2. گفت: به من می گویند حاجیه خانم پسر دوست هان! نگاهش کردم اما زیاد سرم رو نتونستم بالا بگیرم.پیرزن مهمان مادر بزرگم بود. کم پشتی و خشکی موهایش با روسری نیمه نصفه اش خوب مشخص بود.رگ های دست های پر لکه اش بیرون زده بود. با وجود معلوم بودن بالای سینه اش از یقه ی بازش، حتی در یک نگاه اتفاقی، چروک ها و بی گوشتییش دل آدم را می زد!
۳. می گویند در چین عروس های جوان را در روز عروسیشان حتماً پیرزن های فرتوت به خانه ی داماد می برند تا زیبایی و طراوت عروس نمایان تر شود. اما حکماً خود عروس هم می فهمد که اگر عمری باقی باشد عاقبت ظاهری بهتر از این پیرزن فرتوت و گاهی چندش آور نمی شود!!!
حالا خودمانیم، البته تُف به دنیا هان!!! ولی تا پسری، زن نگیره از این عذاب خلاص نمی شه!
سلام. کم قیمت هذا؟ بسته چوب دندان شویی رو نشانش دادم. گفت: خمس. نیم ریالی رو جلوش گرفتم و بهش رسوندم یکی بده. گفت لا و اصلاً زیر بار نرفت.
یه باره از پشت سرم یه جوان عرب نیم ریال دیگه بهم داد و به عربی بهم گفت هدیه است. من که تعجب کرده بودم گفتم: آخه چرا و با چهره ام هم نشون دادم. گوشش را آورد کنار گوشم و چیزی گفت. بهش گفتم: نفهمیدم. دوباره که این کارو کرد دیدم داره ازم می خواد تو حرم امام رضا دعاش کنم. پرسیدم: تو شیعه ای؟ گفت آره و بعد پرسید که ایرانیم دیگه؟ گفتم آره.همدیگه رو بغل کردیم. بار ازم خواست اگه رفتم قم تو حرم حضرت معصومه هم دعاش کنم. گفتم حتماً. بعد از تشکر وقتی از هم جدا شدیم تازه یادم افتاد اسمش را نپرسیده ام و متأسفانه گشتنم هم فایده نکرد.او برای من "رضا" است.رضا سعودی.
و چقدر دیدنی بود محبت بین شیعیان در عربستان با همه ی غربتی که دارند.
- الو، سلام، خوبی؟...قربانت. امشب میای مسجدمون ( ولایت ) ؟حاج مهدی منصوری میاد برای دعای کمیل. ... می بینمت. آقا، کاری،امری نداری؟ ... یا علی.
- آخرین بار کِی رفته بودم دعای کمیل خدایا؟ کِی بود؟ ...
قلم و کاغذ کنارم نبود. تو مبایلم ذخیره کردم و براش فرستادم:
کمیل می روم امشب به دعوت سرمست خدایش بیامرزد و کاش شوم من هم مست
زنگار گرفته است دل به گَرد روزگار کمیل است امشب و رحمت و استغفار
اسفند 1386 اهواز
این رفیق شفیق،آقا محمد صادق سرمست بود.
گفتم: ببخشید. تکرار نمیشه. آره پامم خوبه دیگه.
پام تو فوتبال ضرب دید یه هفته گچش گرفتم. گفتم نگران نشه به مامانم نگفتم. از چهارصد کیلومتر اون طرف تر دلش شور افتاده بود!
( آبان ۱۳۸۴-اهواز )
چای را که دم کرد، چراغها را خاموش کرد و پنج شش دقیقه برای خودش روضه خواند؛ روضه اش که تمام شد، بلند شد و رفت دو تا چای ریخت و آورد؛ «آقا! خودتان گفتید هرجا روضه عمویم عباس خوانده شود «من آنجا حاضرم.

از وبلاگ رفیق عزیزم آقا محمد مبینی
اشاره: محمد مبینی یک وبلاگ نویس حرفه ای تمام عیاره. خدا حفظش کنه. کارش نوشتن داستانکه. این پست رو از وبلاگ ایشون گرفتم.
«من به برادرا توصیه میکنم خوندن نمازشب رو از دست ندن. نمازشب آثار دنیوی و اخروی زیادی داره. مثلاً از شواهد و قرائن پیداست که برادر میرزایی دیشب نماز شب خوندن! درسته اخوی؟!» میرزایی که چند روزی بیشتر نبود به جبهه اعزام شده بود، از این حرف سید حسابی جا خورد و با خجالت گفت: «اگه خدا قبول کنه!» سید ادامه داد: «از این جوون یاد بگیرید! از همه ما جوون تره ولی نماز شبش ترک نمیشه» میرزایی پرسید: «سید ببخشید! این آثار نماز شب که میگید چیه؟ نمازشب چه آثاری داره که میشه فهمید یه شخصی نماز شب خونده؟» سید جواب داد: «یکی از آثارش اینه که در اون تاریکی شب که شما برای نماز بلند میشی، ممکنه دست و پای همسنگرات لگد بشه!»
شب شونزدهم ماه رمضون ساعت یازده مامانم گفت: برای مهمونی فردا شب، این خریدا رو که گفتم، فردا صبح انجام میدی دیگه؟
ساکت موندم. مثل بارای قبلی که گفته بود.
گفت: میگم انجام میدی؟
دائما آره گفتن برام سنگین بود. آخرش گفتم: آره
گفت: صبح زود؟
گفتم: صبح زود
...
ساعت پنج و بیست و دو دقیقه برای سحری بیدار شدم.شونزده دقیقه مونده به اذون. رفتم با عجله غذا بخورم. به دلم افتاد، این همه عجله برای یه غذای کوچیک، پس غذای روحم چی؟دعای کمیل نیمه نصفه ای بعد از نماز خوندم، اما چه دعایی!!! چه دعایی!!!
خدا رحمت کنه مامانم و بابام رو که زحمت اطاعتشون هم رحمته! مامان دستور بفرما!
یه برگ علف تو یه دنیا چمن، یه گوشه از یه سنگ هزار ساله، یه برگ از یه شاخه ی درخت، یه پر گنجشک.
وقتی آدم مثل یکی از اینا، نه!!! خود یکی از اینا می شه اون وقتی که بین علفا دراز می کشه جوری که یه مورچه اونو با چمنا اشتباه بگیره، از یه طرف پای چپش بره بالا از اون ور بید پایین
زندگی چقدر با ثبات و دل انگیزه
مثل گلبرگی که با باد همراه ساقش می رقصه!
