تبليغاتX
کوچه باریکه

- الو، سلام، خوبی؟...قربانت. امشب میای مسجدمون ( ولایت ) ؟حاج مهدی منصوری میاد برای دعای کمیل. ... می بینمت. آقا، کاری،امری نداری؟ ... یا علی.

- آخرین بار کِی رفته بودم دعای کمیل خدایا؟ کِی بود؟ ...

 قلم و کاغذ کنارم نبود. تو مبایلم ذخیره کردم و براش فرستادم:

کمیل می روم امشب به دعوت سرمست               خدایش بیامرزد و کاش شوم من هم مست

زنگار گرفته است دل به گَرد روزگار                         کمیل است امشب و رحمت و استغفار

 اسفند 1386 اهواز

این رفیق شفیق،آقا محمد صادق سرمست بود.

+ نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط یاسین |

و الله إن قطعته یمینی، لاُحامی ابداً عن دینی                                                                        ( اباالفضل العباس - سلام الله علیه - 10 محرم  61ه.ق قبل از ظهر )

و أبی شمسٌ اُمی قمرٌ و أناالکوکب و إبن القمرین.فاطمة الزهرا اُمی و أبی هادم الکفر ببدرٍ و حنین.( حسین إبن علی -علیه السلام - 10 محرم 61 ه.ق قبل از ظهر )

چه خوب است که آنچه می خواند خود واقعه است! خودِ خودِ امام - علیه السلام -  این ها را گفته. اصل حماسه اینجا زنده می شود.                                                                                                 چه خوب می خواند نزار القطری. خدا بهشتیت کند نزار.

 اما برای ما شیعه ها خیلی حیف می شود که ندانیم عین متن واقعه ی کربلا، ریز به ریز ثبت شده. کی، کجا و برای چه،آن  حرف را زده! هر نقر چه رجزی خوانده. کی ضربه ی اول را زد و حتی کجا را زد.

و اصحاب کربلا هم حماسه سرا بودند. حتی سرباز 11 ساله ی امام که خود را عارفانه این طور معرفی کرد: امیری حسینُ و نعم الامیر! ...

قبول دارید این واقعه نگاری امسال حاج نزار در کنار نماهای حساب شده و اثرگذار برنامه ی نجواهای عاشورایی تلویزیون، صدا و سیمای عاشورای امسال را شایسته تر کرده بود؟ آقای مجیدی، شما هم خدا قوت!

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط یاسین |

 " ولی دیگه، اینکارو نکن. یه هفتس اینقدر دلشوره دارم اگه بیمارستان مرخصی میداد بدون اینکه اهواز کاری داشته باشم میومدم. خوب حالا پات خوبه دیگه؟"

گفتم: ببخشید. تکرار نمیشه. آره پامم خوبه دیگه.

پام تو فوتبال ضرب دید یه هفته گچش گرفتم. گفتم نگران نشه به مامانم نگفتم. از چهارصد کیلومتر اون طرف تر دلش شور افتاده بود!

 (  آبان ۱۳۸۴-اهواز )

+ نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط یاسین |

چای را که دم کرد، چراغها را خاموش کرد و پنج شش دقیقه برای خودش روضه خواند؛ روضه اش که تمام شد، بلند شد و رفت دو تا چای ریخت و آورد؛ «آقا! خودتان گفتید هرجا روضه عمویم عباس خوانده شود  «من آنجا حاضرم.

از وبلاگ رفیق عزیزم آقا محمد مبینی

+ نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط یاسین |