کوچه باریکه، وقتی کوچکتر بودم با خونه های کوچک و شلوغش، پاتوق دنجی بود. اما هر روز که بزرگتر شدم اون رو تنگتر دیدم. می دونم که نه فقط این کوچه، همه ی دنیا جای آسودن برای من و باقی آدم ها نیست. « رهروان بستند بار و بر شدند از این دیار / باز مانده در خم این کوچه دل پر خون شود » شعر از امام خمینی(ره)
دختره ظرف فال رو گرفت جلوش: "یکی بر نمیداری؟" ده، یازده سالش بیشتر نبود. نخرید.دختره رفت اونور خط. مترو اومد و رفت هنوز بودش. فکر کرد: "اگه کسی برداره ببردش چی؟ هنوزم داشت می فروخت ...
+
نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط یاسین
|